امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

ورزشکار کوچولو!

گل پسر مامان خیلی دوست دارم ورزش جزیی از زندگی روزمره شما باشه،چون ورزش کردن باعث سلامت روح و جسم میشه.به پیشنهاد زندایی ماهرخ،یه روز من و شما و بابایی رفتیم به باشگاه زینبیه(اتوبان بسیج) و با آقای اجلالی ملاقات کردیم.ایشون رو زندایی به ما معرفی کرده بودن.بعد از صحبت و مشاوره با ایشون قرار شد سه جلسه به صورت آزمایشی شما رو بیاریم باشگاه و بعد بهمون بگن که ثبت نامت بکنیم یا نه! بعد از گذشت سه جلسه در تاریخ 13 دی ماه 94 شما رو رسما ثبت نام کردیم.البته آقای اجلالی گفتن با توجه به سن کم شما، فعلا شما آموزش نمی گیری و ایشون تضمینی برای آموزش ندارند.تا زمانی که شما متوجه دستوراتشون بشی و مثل سایر بچه ها و کنار آنها تمرین کنی.اما هدف من فعلا آشنا ش...
28 فروردين 1395

باغ پرندگان

نفس مامان شما به حیوانات علاقه زیادی داری.هر چند وقت یکبار از من و بابایی می خوای که شما رو ببریم باغ وحش.امروز هم ما تصمیم گرفتیم شما رو به باغ پرندگان ببریم.عزیزدل مامان خیلی بهت خوش گذشت،از دیدن پرنده ها لذت می بردی و گاهی هیجان زده میشدی... دوشنبه/ 26 آبان 94   ...
28 فروردين 1395

راز

آنچه هم اکنون در فکرت می گذرد،زندگی آینده ات را خلق می کند.تو زندگی ات را با افکارت خلق می کنی،و چون مدام در حال فکر کردن به سر می بری،همیشه در حال آفرینش هستی.راجع به هر چه فکر کنی یا بر آن تمرکز کنی،در زندگی ات ظاهر می شود.مثل تمام قوانین طبیعت،در این قانون هم کمال محض وجود دارد. تو زندگی ات را خلق می کنی،هر چه بکاری همان را درو می کنی.افکار تو حکم بذر را دارند،درو و برداشت تو به بذرهایی که کاشته ای وابسته است. برگرفته از کتاب "راز"/راندابرن پیشنهاد می کنم این کتاب رو حتما بخوانید.   ...
28 فروردين 1395

...

فقط تاریکی می داند ماه چه قدر روشن است... فقط خاک می داند دست های آب،چه قدر مهربان است... معنای دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند... و فقط من می دانم تو چه قدر زیبایی. رسول یونان لواسان/17مهر 94   ...
28 فروردين 1395

مادرانه

کنارم که هستی... زمان هم دستپاچه می شود... عقربه ها دوتا یکی می پرند... اما همین که می روی!!! تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم... جانم را می گیرند،ثانیه های بی تو بودن... ...
28 فروردين 1395

خداحافظ می می ...

عزیزدل مامان یکی از مسائلی که همیشه بابتش نگران بودم از شیر گرفتن شما بود.آخه شما خیلی به شیر وابسته بودی! اما خوب این موضوع هم از مراحل طبیعی رشد و تکامل شما بود و باید باهاش مواجه می شدیم.مدتها بود که اطلاعات کسب می کردم که راحت تر بتونم با این مسئله کنار بیام و شما هم خیلی اذیت نشی. اسلام دستورات خاصی برای این مسئله داشت که دلم می خواست تا جایی که بتونم انجامشون بدم. شنبه 28شهریور94،من و شما و بابایی به همراه مادرجون و پدرجون به حرم حضرت عبدالعظیم رفتیم.از خدا خواستم به هر دوی ما کمک کنه که بتونیم با آرامش این مرحله رو پشت سر بگذاریم.به حضرت عبدالعظیم و ائمه توسل کردم،سوره یس رو خواندم و برای آخرین بار به شما شیر دادم.البته انقدر ...
28 فروردين 1395

امیرعلی عزیزم دو سالگیت مبارک

نفس مامان شنبه ۲۸شهریور تولد شما بود، البته قصد داشتم جمعه جشن بگیرم.از مدتها قبل در حال تدارک مراسم تولدت بودم.دلم می خواست به بهترین نحو ممکن این روز بزرگ رو جشن بگیرم.تقریبا همه کارها انجام شده بود، مهمانها رو هم دعوت کرده بودم.قرار بود جشن رو هم منزل مادرجون برگزار کنیم، چون هم بزرگتر بود و هم مشکل مزاحمت برای همسایه ها وجود نداشت. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه ... تا اینکه چهارشنبه، دو روز قبل از مراسم شما، عموی بابایی فوت کردن و ما مجبور شدیم جشن شما رو با تاخیر برگزار کنیم.در نهایت جشن تولد شما جمعه 10مهر،مصادف با عید سعید غدیر برگزار شد. عزیز دلم اینها گوشه ای از خاطرات جشن شما هستند. ...
26 فروردين 1395
1